ماسک رو انقدر کشیده بودم بالا که کامل تا زیر چشم هام بگیره ، لباسی پوشیده بودم که تاحالا منو با این تیپ ندیده بود ، هنوز خیلی دور بودم اما میتونستم توی گالری رو ببینم ، از ی خیابون باید رد می شدم تا به گالری برسم، مسیر من به اجبار اون سمت بود ، من حتی نمی خواستم از خیابون رد بشم، هنوز به خیابون نرسیده بودم که به خودم اومدم، انگار منو دیده بود ،پشت شیشه گالری ایستاده بود و نگاهم می کرد، با خودم میگفتم امکان نداره منو شناخته باشه اصلا امکان نداره !...اما اون ایستاده بود و به این سمت خیابون و به من زل زده بود...با هر قدم نزدیک شدن به سمت خیابون نگاهش می کردم، طرز ایستادنش،ریشش، لباسش و خودمو گول میزدم که منو نشناخته...و قلبم ...قلبم هنوز با دیدنش مچاله و تنگ میشه...با تند زدنش بهم يادآوری میکنه که همچنان جریانی از "او" درونم زنده ست...،نگاهمو ازش دزدیدم و به سمت چپ حرکت کردم ...
برچسب:
نویسنده: کامیار صمیمی
تاريخ: سه
شنبه
23 اسفند
1401 ساعت: 17:02